پایگاه خبری آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها| حادثهی ششم آگوست، تنها یک رخداد تاریخی در تقویم جنگ جهانی دوم نیست؛ بلکه نقطه عطفی در «مهندسی حافظهی جهانی» است. آنچه در روایتهای غالب از فاجعهی اتمی هیروشیما دیده میشود، فراتر از روایتِ صرفِ جنایت، یک پروژه «معنازدایی» و «عادیسازی» است. وقتی به متنِ «کاهن معبد جینجا» اثر وحید یامینپور نگاه میکنیم، با یک لایهی زیرینِ روانشناختی مواجه میشویم که به شکلی عریان، مکانیسمِ تسلیم در برابر هژمونی را برملا میکند. این یادداشت بر آن است تا با واکاوی این متن، نسبتِ میان «حافظه تاریخی» و «سیاستِ توسعه» را در الگوی ژاپنی واکاوی کرده و هشدارهای نهفته در آن را برای جامعهی ایرانِ انقلابی تبیین کند.
نخستین نکته در واکاوی روایتِ «هیباکوشا» (بازماندگان بمباران)، فقدانِ «عاملیتِ انسانی» در تحلیلِ جنایت است. وقتی در موزهی صلح، «بمب» به عنوان موجودی خودمختار و گویی بیمرز و بیصاحب معرفی میشود، هدف نهایی، استتارِ «عاملیتِ آمریکایی» در این فاجعه است. این دقیقاً همان کاری است که لیبرالیسم در قبال تمامی جنایاتِ تاریخ انجام میدهد: تقلیلِ «جنایتِ سازمانیافته» به «حادثهای طبیعی» یا «تقدیری محتوم». وقتی قربانی به جای طلبِ خونبها یا تبیینِ حقیقت، به «بودیسمِ تقدیرگرا» پناه میبرد تا همهچیز را به «فراموشیِ در رودخانه» بسپارد، در واقع ما با یک تغییر از «کنشگر» به «پذیرنده» » مواجهیم. این انفعال، نه فضیلتِ اخلاقی، بلکه «توجیه جنایت» است که در آن، قربانی برای بقا در نظمِ نوین، ناچار است دستِ قاتل را بفشارد.
آرزوی «ژاپنشدن» که در کلامِ برخی جریاناتِ غربگرا شنیده میشود، در واقع تمنّایِ «مسخِ تمدنی» است. ژاپنِ پس از جنگ، ویترینِ موفقی از «تکنولوژیِ رها شده از روحِ انقلابی» است. این کشور موفق شد به قیمتِ فروشِ استقلالِ سیاسی و پذیرشِ حضورِ نامحدودِ پایگاههای نظامیِ آمریکا، به رفاهِ اقتصادی دست یابد. اما پرسشِ کلیدی اینجاست: هزینهی این رفاه چیست؟ هزینهاش «بیحسیِ تاریخی» است. جامعهای که به خاطرِ فشارِ روانیِ ناشی از بمباران، سالها نمیتواند گوشتِ ماهی بخورد، اما در عین حال، کینهاش را از عاملانِ اصلیِ فاجعه به «تقدیر» تغییر میدهد، دچار یک «سکیولاریزاسیونِ عمیق» شده است. در این الگویِ توسعه، «توسعه» نه ابزاری برای اقتدارِ ملی، بلکه پاداشی است برای «سرسپردگی». ژاپنِ امروز، ژاپنی است که «حافظه» را برای «معامله» قربانی کرده است.
قیاسِ هیروشیما با ماجرای ناو وینسس و هواپیمای ایرباس، پرده از یک واقعیتِ تلخ در «جنگِ شناختی» برمیدارد. تفاوتِ جوهری در نحوهی برخوردِ ما و ژاپنیها در اینجا رخ مینماید. در حالی که جامعهی ایرانی، علیرغم تمامیِ هجمههای رسانهای، همچنان بر «حافظهی تاریخی» و «کینه مقدس» علیه مستکبرین پای میفشارد، جریانِ رقیب تلاش میکند با ابزارهای رسانهای (مانند اینترنشنال) همان الگوی «ژاپنیسازی» را در ایران پیاده کند. آنها سعی دارند با «کاهشِ واقعیت» یا «بزرگنماییِ تصنعی» (آنطور که در اشاره به آمارِ دروغینِ کودتای دیماه آمده)، «واقعیتِ عینی» را با «واقعیتِ رسانهای» جایگزین کنند. وقتی جامعهای قدرتِ تمایزِ میانِ «حقیقتِ تلخ» (شهادتِ مظلومانه ۲۹۰ هموطن) و «دروغِ شیرین» (آمارسازی برای کودتا) را از دست بدهد، به همان سرنوشتی دچار میشود که ژاپنِ پس از جنگ دچار شد: تبدیل شدن به جزیرهای آرام، مرفه، اما بیآرمان و بیهویت.
برای منی که دغدغهی «چینشِ موزهای» دارم، این تحلیل اهمیتِ دوچندان مییابد. اگر موزهها صرفاً فضایی برای نمایشِ اشیاء باشند، به همان «موزههای صلحِ ژاپنی» تبدیل میشوند که «آمریکازدایی» از جنایت را در دستور کار دارند. اما «موزهی آیات» و هر پروژهی مشابهِ ملی/مذهبی، باید دقیقاً نقطه مقابلِ این رویکرد باشد. موزه باید «حافظهیِ فعال» تولید کند، نه «خاطرهیِ منفعل». ما نباید ضریحِ قدیمی یا آثارِ ملیمان را در ویترینهایی بگذاریم که گویی در خلأ خلق شدهاند؛ بلکه باید روایتِ پیوندِ آنها با «مقاومتِ توحیدی» را برجسته کنیم. موزه باید محلِ «بازخوانیِ کینه» نسبت به متجاوز و «ستایشِ عزت» در برابرِ سلطه باشد.
بنا بر این؛ مسئلهی ما با «ژاپنشدن»، تنها یک اختلافِ اقتصادی نیست؛ یک اختلافِ تمدنی است. تمدنِ لیبرال، «فراموشی» را برای «ثبات» تجویز میکند. اما تمدنِ انقلابی، «حافظه» را برای «حرکت» ضروری میداند. متنِ یامینپور، زنگِ خطری است برای آنان که گمان میکنند میتوان بدونِ پرداختِ هزینهی «عزت»، به «توسعه» رسید. ژاپنِ امروز، اگرچه در صنعت پیشرو است، اما در ساحاتِ وجودی، جامعهای است که «سقفِ پروازش» را دشمن برایش تعیین کرده است. ما در تمدنِ نوینِ اسلامی، به دنبالِ الگویی هستیم که در آن، تکنولوژی نه «زنجیری بر پایِ هویت»، بلکه «ابزاری در دستِ اراده» باشد. هیروشیما درسی دارد که ما نباید آن را در رودخانهی فراموشی بریزیم: «دشمن، هیچگاه با لبخند و کمکهایِ بشردوستانه، از ماهیتِ جنایتکارانهی خود دست نمیشوید؛ بلکه تنها نقابش را عوض میکند» و این، اصلیترین درسِ موزهداری برای «روایتِ حقیقت» در دنیایِ وارونهنماهای مدرن است.
علیرضا احمدی قره زاغ





